محمد اسدی (Mohammad Asadi)، نویسنده و پژوهشگر اهل تهران، ایران است.حوزههای فعالیت او شامل فلسفه زندگی، نقد مدرنیته، ادبیات، مسائل فرهنگی، خطرات هوش مصنوعی، واقعیتِ حاد، وانمودگی و مصرفگرایی است. نوشتههای او تلاش دارند میان انسان معاصر، معنا، حقیقت و جهان پیچیده مدرن پلی تازه ایجاد کنند.
آثار منتشر شده:
۱. مجموعه ادبی «عاشقانههای سپید»
نخستین کتاب نویسنده که شامل شعرهای سپید و نو، بههمراه چند داستان کوتاه فانتزی است و جهان احساسی و ادبی او را بازتاب میدهد.
۲. «ترامپ در مقابل ترامپ»
تحلیل جنبههای مصرفگرایی، واقعیتِ حاد، وانمودگی و بحران سرمایهداری آمریکا؛ مطالعهای نشانهشناسانه درباره پدیده ترامپ و بحران سیاسی–فرهنگی او.
۳. «زندگی فلسفی یا فلسفه زندگی؟»
اثری درباره دو نگاه متفاوت به فلسفه: نگاه نمادین، سطحی و نادرست از فلسفه در برابر نگاه اصیل، حقیقتجو و زندگیمحور.
۴. «گفتوگو با هوش مصنوعی: چتجیپیتی»
بررسی قابلیتها، محدودیتها، نقدها و خطرات هوش مصنوعی. این کتاب شامل گفتوگوهای مفصل نویسنده با چتجیپیتی درباره فلسفه، سیاست، هنر و جایگاه انسان در عصر تکنولوژی است.
رسالت نویسندگی:
«مینویسم تا به واقعیتهای زندگی نزدیکتر شوم.»
نکته ویژه:
«به تمام اشکال هنر علاقهمندم، اما معتقدم هر اثر هنری باید پیش از خلق، از صافیِ معنا، مسئولیت و رسالت عبور کند؛ هنری که بدون تأمل در حقیقت پدید آید، ممکن است زیبا باشد، اما ماندگار نخواهد ماند.»
جمله الهامبخش پایانی:
«در فلسفه همواره حقیقتهای مهمی وجود دارد؛ حقیقتهایی که پس از فهم، یا فراموش میشوند یا انکار.»
افکار، مسیر و دغدغه های من
جهان امروز چهرهای دارد که با دیروز قابلقیاس نیست. این تفاوت را نه از سر نویسندگی، بلکه از دلِ لمس جهان میگویم. کافیست هرکس لحظهای به پشت سر نگاه کند تا بفهمد چگونه ارزشها، باورها و حتی معنای زندگی، آرامآرام پوست عوض کردهاند.
اما پرسشی بزرگ در برابر ما ایستاده است:
آیا این دگرگونی ما را به روشنایی نزدیک کرده یا تنها از ریشههای انسانیمان دور ساخته است؟
آیا ارزشهایی را که از آنها فاصله گرفتهایم، باید پشتِ سر میگذاشتیم یا آنها را بیدلیل از دست دادهایم؟ این پرسشیست که جهانِ پرهیاهوی امروز کمتر اجازه میدهد برایش مکث کنیم.
اگر با نگاه کلان به اطراف بنگریم، میبینیم که زمین بیش از گذشته زخمیست: جنگها فزونتر شدهاند، خشونت عریانتر شده، روابط سیاسی فروپاشیده، فرهنگ و هنر زیر فشار مصرفگرایی خمیدهاند و حتی رابطه انسانها با یکدیگر گرمای گذشته را ندارد. این افول آرام اما عمیق از کجا برمیآید؟
پاسخِ این پرسش سالهاست دغدغهی من شده. در مسیر نوشتن، سعی کردهام این زوال را نه در سطح، بلکه در ریشهها بجویم؛ در همان جایی که قدرتهای نوین جهان، ارزشها و واقعیتها را شکل میدهند.
جایی در این تأملات بود که به ترامپ رسیدم؛ به پدیدهای که بیش از یک سیاستمدار، نمادی از واقعیتِ وارونهی دوران ما است. کسی که با تکیه بر جامعهی مصرفی، بر تولید نشانهها، بر تصویرهایی که واقعیت نیستند اما خود را جای واقعیت جا میزنند، توانست گوشهای از بحران جهانی را آشکار کند. تحت تأثیر بودریار و فوکو، بارها دیدم که چگونه سیاستِ امروز نه با حقیقت، بلکه با نمایش حقیقت کار میکند؛ چگونه قدرت، نه در گفتهها، بلکه در سازوکارهای پنهانی عمل میکند که تصویر میسازند، میل تولید میکنند و جامعه را به توهم واقعیت راضی نگاه میدارند.
ترامپ تنها یک فرد نیست؛ یک «نشانه» است. نشانهای از عصری که در آن نمایش، جانشین واقعیت شده است.
اما بحران فقط در سیاست نیست. ما در جهانی زندگی میکنیم که با اطلاعات و ارتباطات اشباع شده؛ جهانی که در آن توانایی تفکیک واقعیت از خیال را آرامآرام از دست دادهایم. فلسفه را نیز به همین سرنوشت دچار کردهایم؛ آنقدر در جزئیات آن غرق شدهایم که کلّیت و روح فلسفه همان چیزی که قرار بود چراغ راه زندگی باشد به حاشیه رفته است.
سادهزیستی را فراموش کردهایم؛ حدّ تأمل را گم کردهایم؛ آن پیوند میان خرد و ایمان را که زمانی انسان را از لغزش نجات میداد، کنار نهادهایم. تنهایی را تهدید میبینیم، نه فرصتی برای شناخت. مرگاندیشی که میتوانست ما را به معنا برساند، به سایهای هولناک تبدیل شده. حقیقت و معنا زیر غبار شتابزدگی گم شدهاند و زندگی تبدیل شده به مجموعهای از نشانهها، نه تجربههای عمیق وجودی.
در میانهی این آشوب، انسان بهاستقبال هوش مصنوعی رفته است؛ نه بهعنوان ابزار، بلکه بهعنوان همزیستی تازهای که شاید بیش از آنچه میدهد، از ما بگیرد. همان اشتباهی که در آغاز مدرنیته مرتکب شدیم وقتی فقط پرسیدیم «چه بهدست میآوریم؟» و نپرسیدیم «چه از دست میدهیم؟»امروز دوباره پیش روی ماست.
این بار اما هزینهی بیتوجهی شاید سنگینتر باشد. هوش مصنوعی به ما پاسخهای بیشمار میدهد، اما پرسشهای مهمتری را از ما میگیرد:
پرسشگری، تأمل، معنا، و حتی بخشی از انسانبودن.
و ما بر آستانهی فصل تازهای از تاریخ ایستادهایم که اگر در آن مکث نکنیم، آینده دوباره ما را به بهای سنگینِ غفلتمان آگاه خواهد کرد.
وقتی به نخستین نوشتههایم نگاه میکنم دلنوشتهها، شعرها و جملههایی که از دلِ روزهای سخت بیرون رفتهاند،میبینم که چقدر اعتراض در آنها جاری بود؛ اعتراضی آرام، اندوهگین اما زیبا. آن نوشتهها هنوز برای من یادآور این حقیقتاند که زیبایی، گاه از دلِ زخم میروید؛ از دل تنهایی و تردید، از دل اشتیاقی که میخواهد جهان را به شکل بهتری ببیند.
و در پایان، جز آرزویی ساده چیزی از دل نمیگذرد:
اینکه روزی در جهانی سرشار از صلح و احترام، در کنار یکدیگر زندگی کنیم؛ جهانی که در آن ارزشها، باورها و انسانیت، بار دیگر حرمت قدیمی خود را بازیابند.
My Thoughts, My Path, and My Concerns
The world today bears a face that is scarcely comparable to yesterday’s. I say this not because I am a writer, but because I have felt this changing world. It takes only a brief glance over one’s shoulder to see how values, beliefs and even the meaning of life have slowly shed their old skins. Yet a profound question stands before us:
Has this transformation brought us closer to clarity or has it merely estranged us from our human roots?
Were the values we drifted away from truly meant to be abandoned or did we lose them without reason? This is a question the noisy world of today rarely allows us the silence to contemplate.
If we take a broader look around, we see that the earth is more wounded than ever: wars have multiplied, violence has become more naked, political bonds have eroded, culture and art bend under the weight of consumerism, and even human relationships have lost the warmth they once carried. From where does this quiet yet profound decline arise?
For years, seeking an answer to this has been my deepest concern. Along the path of writing, I have tried to search for the roots of this decay; not on the surface, but deep where the new global powers shape values and define reality.
Somewhere within these reflections, I arrived at Trump, a phenomenon that is, more than a politician, a symbol of the inverted reality of our time.
Someone who, by relying on a consumerist society, on the production of signs, on images that are not real yet pass themselves off as reality, managed to reveal a fragment of the global crisis. Influenced by Baudrillard and Foucault, I have seen time and again how contemporary politics operates not through truth, but through the performance of truth; how power lies not in what is said, but in the hidden mechanisms that act beneath the surface, those that manufacture images, generate desire and keep society content with an illusion of reality. Trump is not merely an individual; he is a sign, a signifier of an age in which spectacle has replaced reality.
But the crisis is not confined to politics; we live in a world saturated with information and communication, a world in which we have gradually lost the ability to distinguish reality from illusion. We have inflicted the same fate upon philosophy: we have become so immersed in its details that its whole, its spirit, the very thing meant to illuminate our path through life, has been pushed to the margins. We have forgotten simplicity; we have lost sight of the limits of reflection; we have set aside that bond between reason and faith which once safeguarded humanity from falling astray. We have come to see solitude not as an opportunity for understanding, but as a threat.
Meditation on death, which could once lead us to meaning, has turned into a terrifying shadow. Truth and meaning have been lost beneath the dust of haste and life has been reduced to a collection of signs rather than profound existential experiences.
Amid this turmoil, humanity has embraced artificial intelligence, not as a tool, but as a new co-inhabitant, one that may take more from us than it gives. It is the very same mistake we made at the dawn of modernity: we asked only “What do we gain?” and failed to ask “What do we lose?” Today, that error stands before us once again.
But this time, the cost of neglect may be far greater. Artificial intelligence offers us countless answers, yet it takes from us the more essential questions:
the capacity to inquire, to reflect, to seek meaning, and even a part of our humanity itself.
And so, we find ourselves at the threshold of a new chapter in history, one in which, if we do not pause, the future will once again be the one to awaken us, at the heavy price of our own inattention.
When I look back at my earliest writings, those personal notes, poems, and lines born out of difficult days, I see how deeply a quiet protest ran through them; a protest gentle, sorrowful, yet beautiful.
Those writings still remind me of a simple truth: that beauty can sometimes grow out of wounds, out of solitude and doubt, out of a longing that wishes to see the world in a better shape.
And in the end, only a simple wish passes through my heart:
that one day we may live together in a world filled with peace and respect, a world in which values, beliefs, and our shared humanity regain the dignity and reverence they once held.